سفارش تبلیغ
بررسی مالکیت دامنه هاست ایران

+18 تصاویر مثبت 18 جوک بالای 18 اس ام اس مثبت 18 داستان س.ک.س.ی سایت پورنو عذاب جهنم سایت سکس آتش برای گناهکاران عکس سکسی عذاب زناکاران صنعت سکس و پورونوگرافی نامحرم تصاویر پورن استار تجارت بی عفتی استمناء ضررهای استمناء رابطه با پسر رابطه با دختر دوست دختر دوست پسر روابط نامشروع بنیان خانواده چشم چرانی هرزه عذاب جهنم"اگر سن شما کمتر از 18 سال است، لطفاً از این وب‌سایت خارج شوید!"

در تمام عالم هستی، جمله‌‌ای ریاکارانه‌تر، کثیف‌تر، و احمقانه‌تر از این، وجود ندارد... من شرط می‌بندم!


+ نوشته شده در سه شنبه 90/8/10ساعت 6:31 عصر توسط میم - فاء | نظر


یکی از همین روزها،
می بوسمت...
و می گزارمت کنار...
       ... برای همیشه
"صغری" و "کبری" هایت را فراموش کن!
من...
       تصمیمم را...
                       گرفته ام!
___________

پ.ن: دارم تجربه می کنم این ژانر نوشتاری را!
در کمال خودکامگی، کامنتها رو هم غیرفعال کردم!... اینم جزء تجربه های همین ژانره!


+ نوشته شده در شنبه 90/7/9ساعت 6:46 عصر توسط میم - فاء | نظر


تلوزیون کودک خانواده و تلوزیون تبیلغات تلوزیونی پیام های بازرگانی مهندس ضرغامی رسانه ملی نقد تلوزیون تاثیر تلوزیون شیطان پرستی گزارش خرافات خرافه گرایی سریال ماه رمضان خانم مجری شبکه تهران اخبار«فروش گسترده ی علائم شیطان پرستی و مجسمه های بودا در فروشگاه ها؛ ترویج خرافه گرایی و فرهنگ غرب در میان جوانان»
این، تیتر گزارشی است که در یکی از بخش های خبری رسانه ی ملی، تهیه و پخش شد.
اضافه کنید به این تیتر، افکت صدای هیجان زده ی خانم مجری را که با تاکید، تیتر را می خواند: «... ترررویییج خرافه گرایی و فرهننننگ غررررب...»


هان ای فرزند! آخرالزمان که می گویند همین است ها!!
رسانه ی ملی که خود، در مورد هنجارشکنی و هنجارسازی های ضد فرهنگی، متهم و مورد نقد است، در روشنای روز، چراغی بی فتیله و بی روغن بر دست گرفته و در فروشگاه های شهر دنبال اثر انگشت ازمابهتران می گردد!
این موقع هاست که آدم تکلیفش را با خودش نمی فهمد: نمی داند باید بخندد؟ باید بی خیال شود؟ باید عصبانی شود؟ باید گلدان را به سمت تلویزیون پرت کند؟ باید زنگ بزند روابط عمومی سیما و از برنامه ی خوبشان تشکر کند و بگوید "وختش را بیشتر کنین فقط"!
وقتش را بیشتر بکنند که چه بشود؟ که انوع و اقسام پوشک فلان و بهمان را بکوبانند توی صورت تو! بعد بگویند: هی! می دونی فلان اپراتور تلفن همراه، توی جابلقا و جابلسا هم آنتن میده؟ جلّ الخالق!!
و بعد یه کمی وقتش را بیشترتر کنند و از خودشان تجلیل کنند که دستمان درد نکند که فلان سریال رو توی ماه مبارک پخش کردیم و مقادیر معتنی بهی به اخلاق و تقوی و معرفت مردم اضاف نمودیم!! بابا! ما دیگه کی هستیم! بابا! ما دیگه کی هستیم...

نشان دادن چهارتا علامت شیطان پرستی و زلم زیمبوهای خرافه گرایی، به جای ارائه ی آیتم های عمیق و محققانه در این مورد، به یکی از این چهار دلیل می تواند باشد:
یک: مخاطب، ساده لوح است!
دو: برنامه ساز، ساده لوح است!
سه: شیطان پرست ها و خرافاتی ها ساده لوح هستند!
چهار: همه مون ساده لوح هستیم، دور هم می گیم و می خندیم!

پ.ن: اونقدر در مورد نقد برنامه های تلویزیون، گفتم و نوشتم و خوندم و شنیدم که شخصاً از گفتن و نوشتن و خوندن و شنیدن عبارت "نقد برنامه های تلویزیون" کهیر می زنم! یه حسی شبیه مورمور شدن...
اگه باعث شدم این حس به شمام منتقل بشه، معذرت!!


+ نوشته شده در شنبه 90/7/2ساعت 10:37 عصر توسط میم - فاء | نظر


رضا امیرخانی من او بی وتن داستان سیستان جانستان کابلستان فتنه88 گلشیفته فراهانی بهزاد فراهانی سید مهدی شجاعی عبدالجبار کاکایی مجید مجیدی ابراهیم حاتمی کیا سلمان فارسی کورش می دانید؟ جمهوری اسلامی اصلش یه چیز خیلی جیز و بووووو هست که نباید رفت طرفش!
یک چیز افتضاح ِ بی کلاس ِ بی اتیکت که به نعلت خدا هم نمی ارزد... اصّن یه وعضی!!
آنقدر درب و داغان که اگر بخواهی آبرو و اعتبارت سر جایش باشد، باید یک جوری نشان بدهی که من... بله، من... یعنی خود ِ خودم ها... بعله، من منتقد جمهوری اسلامیم! از صدر تا ذیلش را شما اسم ببری من منتقدم:
اوضاع اقتصادی؟ آخ آخ! مسائل فرهنگی؟ واخ واخ! سیاست های دولت؟ اَه اَه! مسائل سیاسی؟ پیف پیف! کل نظام؟ نچ نچ! تا هم فیها خالدون...
تازه اگر گاهی می زند و دو سال آزگار سکوت می کنم و اعتراض نمی کنم بخاطر اینست که اصّن من آدم سیاسی نیستم و ذاتاً عنصر فرهنگی هستم. 

بعله! من یه همچین آدم محجوب غیر سیاسی ای هستم!

اصولاً آدم باید از گرده ی جمهوری اسلامی برود بالا و بعد که قشـــــــــــنگ به یه بالا بلندی خووووب و دختر هندی کذا رسید، یه لَقَد همچین اصل و نسب دار، مِن باب حُسن ختام به گرده ی مشارالیه بزند و من الله توفیق!
بعد هم بگوید بابا! یار در کوزه بود و ما انتر منترش شده بودیم!!
مدل نظام اسلامی می خواهید؟ آرمانشهر فضیلت های فرهنگی و سیاسی اسلام رو میخواهید؟ همین ترکیه ی خودمان!
اینقذه نازنین و بشکوه و جیگره که نگووووو! اَه، چیه این جمهوری اسلامی خودمون، مایه ی خجالت!!
و منِ تازه از گرد راه رسیده، بدجوری دلم گرفته و بغض کرده ام و نفسم سخت بالا می آید که امیرخانی و س.م.ش و ا.ح.ک و م.م و ع.ج.ک و که و که، که من دوست شان دارم، چرا هی می روند از کوچه ی فلان چپ عبور و مرور می کنند؟
یک چیز خیلی مرموزی توی قلبم تیر می کشد وقتی امیرخانی (امیرخانی خودمان ها) بگوید من آدم سیاسی نیستم و بعدش کلّی حرفهای سیاسی بودار و طعم دار و اسانس دار ردیف کند که حال بیاورد مر جیگر میگر بروبچز خانه های تیمی لندن را و سر ذوق بیاورد مر رفقای کافه های روشنفکری پاریس را!!
و من حق دارم بپرسم که «ره بر» داستان سیستان را کجای این حرفهای اسانس دار جا می دهی، رضای امیرخانی!؟

و در این هیروویر بهزاد فراهانی کاردرست ِ بی حاشیه ی حرفه ای ِ دوست داشتنی را کجای دلم بگذارم وقتی برای احساس غربت بچه های ایرانی ساکن آن ور آب دل می سوزاند و شفقت می کند؟
و دل بسوزاد، پدر است خب!
و شفقت کند، هنرمند است خب و منبع احساسات انسانی!
اما نمی فهمم چرا طوری حرف می زند که آدم حس می کند نظام عین آدم های عبوس و بی رحم، این بچه ها را از ایران انداخته بیرون و الان هم در نقطه ی صفر مرزی کمین کرده که اگر این بچه ها را آن طرف ها ببیند، با دوشکا بزندشان!!
فراهانی عزیز را دعوت می کنم که قصه ی رفتن این بچه ها _مثلاً گلی ِخودش را_ به یاد بیاورد.
و الان هم اگر دستش به گلی اش می رسد به او بگوید: دخترکم! نیمه برهنه در رختخواب دوگاری اسکات چه می کنی؟ و تو و او چه صنمی دارید که جلوی دوربین رولند جفی، فرنچ کیس مبادله می کنید؟
به او بگوید دخترکم! اگر دختر سلمان فارسی هم نباشی، دختر کورش که هستی! جمهوری اسلامی بد و جیییییز و بوووووو! دیگر چرا به شرافت و فرهنگت چوب حراج می زنی؟ و از این حرف های پدرانه...

و دیگر اینکه هوا بس ناجوانمردانه سرد است، آآآآآی ...

___________________________
* آقارضای امیرخانی این پست را گذاشته اند در وبگاه خودشان!
دوست تر داشتم که ملاحظه ی  ایشان را بر این گونه انتقادات و بث و شکوی ها، همانجا می دیدم و می خواندم...
_________________________
این پست در جهان نیوز


+ نوشته شده در دوشنبه 90/6/7ساعت 1:3 صبح توسط میم - فاء | نظر


اخراجیها ورود آقایان ممنوع ساختمان پزشکان مسعود دهنمکی پیمان قاسم خانی بهنوش بختیاری رضا رویگری سینما اخلاق عفاف تندیس زرشک زرین سالن سینما نقد رسانه های ارزشی متعهد ایست توقف هشدار خطرالبت من خیلی کوچولو موچولوتر از اونم که بخوام به کسی بگم زرشک!!
ولی از همین تریبون، تندیس زرشک حلبی رو تقدیم می کنم بـــــــــــــــــــــــه رسانه های مکتوب و دیجیتال ارزشی و بلاگرهای متعهد که با هشیاری مثال زدنی نسبت به فضای غیراخلاقی فیلم مبتذل! «ورود آقایان ممنوع» و سریال مستهجن! «ساختمان پزشکان» واکنش نشان دادند، اما با حُسن تدبیر مثال زدنی تر!! از کنار شوخی های وقیحانه و بی شرمانه ی کلیپ_موزیکال اخراجیهای3 (این اثر خیلی ساده تر و سطحی از آن است که بشود اسم فیلم سینمایی رویش گذاشت؛ کلیپ_موزیکال به نظرم عنوان مناسبی است!) «نمه نمه» عبور کردند تا گربه ی مربوطه شاخشان نزند!
احسنت به این تعهد! مرحبا به این صداقت! حبّذا! طیّب الله!
می بینم که «شما هم آره»!!

آی رفیق! تویی که می دونم دست کم چهار بار رفتی اخراجیهای3 رو توی سالن مملوّ از خونواده و نوجوون تماشا کردی و هر بار به شوخی های جنسی رکیک و عریان آقا مسعود دهنمکی کِرّ و کِر خندیدی، حق نداری الان توی این روزنومه و اون سایت برای شکسته شدن حریم عفاف و اخلاق توی سیما و سینما بال بال بزنی!
بنشین نقد کار کن، دلنوشته بنویس، موج رسانه ای درست کن، اما تظاهر به نگرانی برای اخلاق نکن، که دیگه سخت بشود باورت کرد... سخت!
این حرفها تلخ است اما نه به تلخی حقیقتی که مخاطب من و تو با آن مواجه است!

پ.ن: شرمنده ی لطف همه دوستانی هستم که این مدت سراغ ما رو گرفتند.
تنها دلیل غیبت و بی پاسخ ماندن کامنتها و ابراز محبت ها، مشغول بودن به کارهای مربوط به ماه مبارک بود!...
یاد همه ی رفقای مجازی مان هم بودیم! از شمام قبول باشه :دی


+ نوشته شده در چهارشنبه 90/6/2ساعت 10:57 صبح توسط میم - فاء | نظر


Man smoking cigarette-man-smoking سیگار کشیدن خطرات سیگار تفکر عمیق مهارت زندگی مهارت فکر نمی دونم چرا جدیداً حس می کنم «زدن پُک عمیــــــــــق به سیگار» استعاره ایه از «تفکّر عمیـــــــــــق»!
یعنی هر وقت می شینم توی ذهنم تصویر مردی رو می سازم که داره یه پُک عمیــــــــــــــق به سیگارش می زنه، از اون ته تهای ذهنم یه چیزی یا یه کسی بهم میگه این تصویر مردیه که داره به یه چیزی عمیـــــــــــــــقاً فکر می کنه!
نمی دونم تقصیر این داستان و رمان هاییه که گاهی می خونیم یا رسوب شده ی اطوارها و تریپ های روشنفکری دهه سی و چهله یا تاثیر نوستالژیکانه ی سینما و تلوزیونه یا... ولی هر چی که هست، کودک درونم بدجوری باور کرده این استعاره رو!

حالا ما که تجربشو نداشتیم ولی اون رفقایی که تجربشو دارن یا میتونن داشته باشن (:دی) بیان به ما بگن واقعاً وقتی پُک عمیــــــــــــق به سیگار می زنی، تفکّر عمیـــــــــــــق هم پیدا می کنی یا نه؟

پ.ن: آقاجون! فقط یه پُک ها!! فردا نرین هی یه پُک عمیـــــــــــــــق بزنین، هی تفکّر عمیـــــــــــــــــق بکنین، هی یه پُک عمیـــــــــــــــق بزنین، هی تفکّر عمیـــــــــــــــــق بکنین، هی ...
اونوخ هی یه پُک عمیـــــــــــــــق میزنین، هی پُک عمیـــــــــــــــق میزنین، هی یه پُک عمیـــــــــــــــق میزنین، هی پُک عمیـــــــــــــــق میزنین، هی ...
از ما گفتن بود!


+ نوشته شده در سه شنبه 90/4/7ساعت 5:37 عصر توسط میم - فاء | نظر


اسپیلبرگ نجات سرباز رایان فهرست شیندلر صهیونیسم سینمای صهیونیستی نمادهای صهیونیسم اخرالزمان تام هنکس تحلیل فیلم استیون اسپیلبرگ بهنوش بختیاری لیلا اوتادی بهاره رهنما شیلا خدادا مهناز افشار محمدرضا گلزار بهرام رادان جواد رضویان نیوشا ضیغمی الناز شاکردوست دیشب رفتم فروشگاه عرضه محصولات فرهنگی.
به فروشنده میگم «نجات سرباز رایان» و «فهرست شیندلر» رو دارید؟
چند لحظه همینطوری نیگام میکنه و بعد میگه: چچچچچچچچی؟
میگم نجات سرباز رایان و فهرست شیندلر! مال «اسپیلبرگ»ه! چند لحظه همینطوری نیگام میکنه و بعد میگه: ککککککککی؟

توی ویترینش امّا، آمیتاب باچان و ایشواریا رای داشتند جولان می دادند!!
بهنوش و بهاره و مهناز و شیلا و لیلا از توی پوستر داشتند به محمدرضا و بهرام و جواد چشمک می زدند...
داریم خاک بازی می کنیم... سرمان کلاه گذاشته اند، به اییییییییین گشادی!


+ نوشته شده در دوشنبه 90/3/30ساعت 10:18 عصر توسط میم - فاء | نظر


زن چادری حجاب بی حجابی عفاف زن بی حجاب دختر بی حجاب نگاه به نامحرم رابطه حجاب و سکس دختر مسلمان زن در رسانه ملی زن در تلویزیون خانم دکتر کارشناس زندان زنان منیژه حکمت فمینیسمخانم دکتر... مشغول صحبت در مورد بحث «زن از دیدگاه اسلام» هستند.
آقای مجری که شب های قبل با خانم های همکارش جلوی دوربین پسرخاله می شد و دل می داد و قلوه می گرفت و می گفت و می خندید، امشب امّا، دستهایش را روی زانوهایش گذاشته و سرش را تا آنجا که مهره های گردنش اجازه می دهد، روی سینه اش خم کرده و از زمین جلوی پایش چشم بر نمیدارد!!
بیننده بخت برگشته، میان حیای اغراق آمیز امشبِ آقای مجری و بین کلوزآپ های خانم کارشناس، دچار سرگیجه است!
خب عزیز دل من! جناب آقای/سرکار خانم برنامه ساز!
اگر مجری، آدم خوبه ی امشب است، چرا شبهای قبل و بعد، در مواجهه با خانم های همکارش، بعله؟
و اگر قرار است ما از چشم پاکی آقای مجری متنبّه بشویم و یاد بگیریم که به نامحرم نیگا (!) نکنیم، خب پس حکایت این کلــــــــــــــــــــــــــــــــوزآپ هایی که تصویر بردار از چهره خانم کارشناس می گیرد چیست؟
نه به سر به زیری امشب آقای مجری نقد دارم و نه به سر به هوایی دیگر شبهایش و نه به کلوزآپهای تصویر بردار!
فعلا فقط در حیرتم که این چندگانگی ارزشی در رسانه ملی رو چطوری توی ذهنم سامان بدم؟؟

امشب این سر به زیری و خمودی مجری بــــــــــــــــد کلافه ام کرده!
اصولاً از سر و روی برنامه های مناسبتی سیما، در مقایسه با برنامه های روتین، خمودی و دپرسی می بارد!!
انگار یک قانون نانوشته وجود دارد که برنامه های مذهبی باید از آیتم های شادی زا و هیجان آفرین و نشاط آور، تهی باشد!
مجری و کارشناس عین استاد و شاگرد بنشینند روبروی هم و پرسش و پاسخ برگزار کنند.
گاهی هم البته، مجری با لبخند ژکوند، بینندگان محترم رو به دیدن یک «گذر دیداری» دعوت کند.
این می شود که آقای مجری بذله گو و پرهیجان و بانشاط هر شب ما، می شود یک غریبه ی ساکت اخموی سر به زیر که دیگر بینندگان محترم را به دیدن «گذر دیداری» هم دعوت نمیکند!!

چادری های سیما، یا پیرزنند، یا زندانی اند، یا بدبخت و بیچاره.
آدم حسابی های چادری و مذهبی هم آنقدر دیسیپلین دارند که هرجا که باشند فضا را سنگین و جدّی و خشک می کنند: چه توی سریال باشند و چه توی برنامه کارشناسی !
حالا اینقدر کارشناس بیاورید که بعله! اسلام دین زندگی و پویندگی است... خب نمی شود عزیز دل من! نمی شود جناب آقای/سرکار خانم برنامه ساز!
بیننده محترم شما دارد میان یک بام و دو هوای شما، هروله می کند...
دست از سر کچل این بنده ی خدا نمی خواهید بردارید؟ گناه دارد به خدا!!

این مطلب در پارسینه


+ نوشته شده در پنج شنبه 90/3/5ساعت 11:2 عصر توسط میم - فاء | نظر


آرنولد شوارتزنگر در ترمیناتور«Chas Kramer» را اد می کنم .
یهو احساس بدی پیدا می کنم:
یاد فیلم «کنستانتین» می افتم که وردست اون یارو جن گیره اسمش دقیقاً همین بود : چَز کریمر !
اهل ویسکانسین آمریکاست... یعنی خودش می گوید که اهل آنجاست !
5-6 دقیقه از چتیدن نگذشته که دلیل آن احساس بدی را که نسبت بهش پیدا کرده بودم، می فهمم.
بچه پررویی است برای خودش !!
آسمون و ریسمون و نیش عقرب کرمون و زبون مورچه  کاشون را به هم می بافد و پرخاش می کند.
اصلاً نمی خواند «چیز» های من را . یکریز تایپ می کند...
دیگر به بحث نمی ماند گفتوگویمان ، فحش و توهین است که شِر می کند.
دارد کم کم کفرم را در می آورد این بچه سوسول ویسکانسی !
نه ! ...
نه حیا و آرامش شرقی من «چَز» را وادار به رعایت ادب بحث می کند و نه من می توانم بی ملاحظگی و زمختی غربی او را تحمّل کنم.
به خیالش بچه یتیم گیر آورده که هر «چیز»ی بخواهد می تواند بارش کند...
...
_ بچه جون ! تو اصلاً می دونی تمدّن یعنی چی ؟
اصلاً توی فضای فرهنگی و نخبگانی شما ، تمدّن تعریفی داره ؟
200 سال قبل اومدید مردم بومی و صاحبان این سرزمین رو با وحشی گری انداختید بیرون ، تحقیرشون کردید ، کشتیدشون ، اونوقت با این سابقه ضایع می آیی و اُرد تمدن میدهی برای من؟
این سابقه ضایع 200 ساله تان ، حتی یک تاریخ معمولی هم حساب نمیشود چه برسد به تمدّن !!
اونوقتی که دانشمندان ما هر کدوم یه مدرسه برای تعلیم و تدریس و ترویج علوم مختلف داشتند ، شما دانشمندانتونو محاکمه می کردید و می کشتید !
اونوقتی که ما دستورات دینی مشخص در مورد نظافت و بهداشت داشتیم و در هر خانه ای ، حتی در خانه بدوی ترین شهروند جامعه مان ، یک دستشویی وجود داشت ، نجیب زادگان شما پشت ستون های کاخ ورسای قضای حاجت می کردند !
اونوقتی که ما حمام های گرم و تمیز داشتیم ، شما با عطر و ادکلن دوش میگرفتید ...

جمله آخرم را bold میکنم که حسّابی ، حساب کار دستش بیاید . می نویسم:
هاستالاویستا ، بیبی ! ...
و پیش خودم می گویم : بیشین بینیم بابا ، بچه پررو !!


+ نوشته شده در چهارشنبه 90/1/24ساعت 2:43 صبح توسط میم - فاء | نظر


ابراهیم حاتمی کیا

« من هیچ کس دیگر را نمی شناسم که همچون حاتمی کیا فیلم بسازد.
حاتمی کیا همه وجود خود را در فریم ها می دمد و هر بار خود را می سوزاند تا از شعله آن چراغی برافروزد
و هر بار ققنوس وار از همان آتش، حیات دوباره می گیرد ... »

این را ، سید شهیدان اهل قلم ، آوینی نازنین برای ابراهیم حاتمی کیا نوشت !
دارم با خودم فکر می کنم اگر سید مرتضی آوینی ، امروز می بود ، حالا که دو دهه از آن برهه می گذرد ، در مورد حاتمی کیا چه می نوشت ؟

من در جایگاه یک مخاطب علاقمند و پیگیر سینمای ایران ، نمی توانم حاتمی کیا و سینمایش را نادیده بگیرم . بلکه معتقدم اگر سینمای ایران حرفی برای عرضه داشته باشد ، بخش مهمی از این حرفها ، در سینمای حاتمی کیا جا خوش کرده است ! چه از جهت موضوع چه از جهت مضمون و چه از جهت قوّت ساختار !

در مورد حاتمی کیا و فیلمهایش ، آنقدر حرفهای جدی و قابل شنیدن گفته شده که نیازی به حرف زدن مثل منی نباشد .
وقتی آدمی با مختصات فکری و اندیشگی من ، قرار نگذاشته اش با خود را ، می شکند و بعد از مدتی دوباره در این صفحات چیزی می نویسد ( آنهم در مورد موضوعی خیلی خاص ) ، حتما دلائل مهم و موجّهی دارد که احتمالاً نیازی به گفتنش نیست !
« گزارش یک جشن » باعث شد در مورد حاتمی کیا به قضاوتی برسم که هرچند باید پیش از اینها می رسیدم اما علاقه ای که به حاتمی کیای نازنین داشتم و دارم باعث می شد اسیر نوعی تسامح در داوری شوم .
اما تسامحی که در « به نام پدر » و « به رنگ ارغوان » خودش را بر نگاهم تحمیل می کرد اکنون در کار نیست . امروز با گزارشی که حاتمی کیا از یک جشن داد ، مجال هیچ تغافل و تسامحی باقی نیست .
آنهایی که با عقبه اندیشگی سینمای حاتمی کیا آشنا باشند می فهمند چه می گویم !

خالق آژانس شیشه ای ( که یکی از شاخص های سینمای کشور است ) عوض شده !
البته که هر کسی حق دارد عوض شود ! البته که هر کسی حق دارد تغییر نگرش بدهد و تحویل رویکرد داشته باشد ! کسی این حق را از حاتمی کیا نمی گیرد و نباید بگیرد !
اما این را حق دارم که بگویم حاتمی کیا ، دیگر آن ققنوس سید مرتضی آوینی نیست . بعید می دانم خودش هم معتقد باشد که هنوز هست !!
ققنوس ما ، شکوهمندانه ، بالهایش را باز کرد و در آتشی که در آژانس شیشه ای برافروخت ، وارد شد و سوخت و ... تمام !
نمی دانم بعد از  آژانس شیشه ای ، چه شد ولی این را می دانم که پس از آژانس ، هیچ ققنوسی از خاکسترهای حاج کاظم بر نخواست ! ... هیچ ققنوسی !
کارهای پس از آژانس ، حکایت گر نوعی تردید و تذبذب است که انگار دقیقاً از دل و جان حاتمی کیا برخاسته و خب معلوم است که اثر مردّد را هیچ مخاطبی نمی پسندد .
حرکت پاندولی و برزخی که در این کارهاست ، مخاطبی را که به عقبه اندیشگی حاتمی کیا دل بسته ، آزار می دهد ، می رنجاند و ...
در نهایت می رماند !

حاتمی کیا در سیر آفاق و انفسی اش و به قول غربی ها در سیر اُدیسه وارش ، از بوی پیراهن یوسف به کرخه رسید و تا راین رفت و به آژانس شیشه ای سر زد و بعد ... به نام پدر خواند و به رنگ ارغوان شد و اکنون هم که گزارش یک جشن می دهد .

متاسفم ! ... خیلی متاسف !
کاش این سیر به عکس می بود ... کاش !

این مطلب در رجانیوز

بعدالتحریر : باید یک سوءتفاهم یا اتهام را از خودم رفع کنم !
بعضی از رفقا گمان برده اند امثال من نقد را برنمی تابند و همین برنتابیدن را دلیل خرده گرفتن من بر حاتمی کیا دانسته اند !
باید بگویم تنها یک نگاه گذرا به پستهای قبلی این وبلاگ ، نشان می دهد حجم اغلب نوشته ها را نقد حاکمیت ، نقد دینداران و حتی نقد روحانیت تشکیل می دهد !
من حاتمی کیا را به خاطر کارهای نقادانه اش می ستایم و آفرین می گویم اما به خاطر نوع نگاهش ، همو را مورد نقد می دانم !!


+ نوشته شده در پنج شنبه 89/11/28ساعت 8:10 عصر توسط میم - فاء | نظر


   1   2   3      >