سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

به پایان آمد این دفتر...

 بی مقدمه...
بی داستان و بی ماجرا،

به پایان آمد این دفتر...


+ نوشته شده در شنبه 90/12/13ساعت 12:33 عصر توسط میم - فاء | نظر


در خاطرات کودکیم از هر طرف که می‌روم، پیرمردی ایستاده است، با محاسن بلند سپید و عصایی در دست...
ایستاده است گوشه خاطرات کودکیم و ساکت و مهربان، با چشمهای نافذش نگاهم می‌کند. پیرمرد مهربان من که مهربان بود و نجیب بود و کم حرف بود و روحانی بود و عالم دین بود و مراد مردم بود و پدر مردم بود و «آقا»ی مردم بود و آقای بچه‌هایش بود و آقای مهربان نوه‌هایش بود...
خاطرات کودکیم هر چه از سر و صدا و شر و شور لبریز، «آقا» اما، از سکوت و آرامش سرشار بود! از سکوت و سکوت و سکوت و آرامش سرشار بود و تکیه می‌داد بر آن عصای چوبین خوش‌طرح، که آن روزها چقدر دوست داشتم لمسش کنم و رد طرح پیچ پیچی‌اش را با انگشتانم دنبال کنم.
آن روزها چقدر خوش می‌گذشت وقتی آقا راه می افتاد به پیاده‌روی در جنگل و کوه‌نوردی و ما نوه‌های تخس هم آویزان آقا می‌شدیم و می‌رفتیم هر جا می‌رفت. آن روزها چقدر خوش می‌گذشت کنار آقا...
و یادم نمی‌رود طنین دلنشین سخنرانی‌های آقا را و آهنگ محزون کلامش را وقتی روضه می‌خواند...
آقا را وقتی می‌دیدی، ایمان می‌آوردی که بعضی از آدمها، می‌توانند آنقدر از صداقت و اخلاص لبریز باشند که پاکی و سادگی و صفای وجودشان به تو سرایت کند، وقتی لحظاتی کنارشان بنشینی و سمن بویان غبار غم چو بنشینند، بنشانند...

و من این روزها دارم به این فکر می‌کنم که یعنی چه که می‌آیند و تسلیت‌مان می‌دهند و یعنی چه که بر دیوار «خونه آقا» برگه‌ای چسبانده‌اند و عکس آقا را زده‌اند تویش و بالایش نوشته‌اند: «انا لله و انا الیه راجعون»؟!
و وقتی بر درگاه مسجد ایستاده بودم، به خودم می‌گفتم آن قاب عکس که آقا دارد از تویش به ما نگاه می‌کند، با آن نوار مشکی اُریب، چرا باید بالای منبر باشد؟!
یعنی الان آقا در خانه‌شان نشسته نیست کنار بخاری، و مثل همیشه کتابی دستش نگرفته است و مطالعه نمی‌کند؟!...
یعنی بعد از این، هر وقت می‌رویم «خونه آقا»، پیرمرد مهربان با سکوت و نجابتش و با محاسن بلند سپیدش، نشسته نیست آن گوشه، کنار بخاری، و باران مهربانانه نگاهش را بر سر و روی نوه هایش نمی‌بارد؟!

این مطلب درجهان نیوز


+ نوشته شده در پنج شنبه 90/11/27ساعت 5:45 عصر توسط میم - فاء | نظر


لایف استال سبک زندگی مد مدل لباس مردانه مدل لباس پسرانه مدل لباس دخترانه مدل لباس زنانه مدل چادر جلابیب فشن طرح سامان دهی مد و لباس آرایش مو حجاب هارمونی لباس اسپرت لباس مجلسی مدل اسلامی یک: «لباس خوشگل بپوش! خوش‌تیپ باش!» (1)
دو:
«من با مُد خیلی موافقم، جزو آدم‏هایی هستم که به مُد گرایش دارم، اما مُدی که از داخل جوشیده باشد.
چون مُد یعنی ابتکار و نوآوری نه چیزی که از بیرون بیاید، مُد آرایش مو و لباس و حرف زدن ما، همه‌اش دارد از بیرون می‌آید، این اصلا خوب نیست.» (2)
___________________

لباس مردم یه کشور، پیشانی تمدّن و فرهنگ‌شونه! لباس یه آدم، ویترین شخصیت و باورهاشه!
حالا لایف‌استال دینی-ملّی پیش‌کش‌مون، ولی خیلی بد است که وقتی به ما بگویند فلان پسر یا فلان دختر، شیک می‌پوشد، تصویری که توی ذهن‌مان شکل می‌گیرد، تصویر یک استایل اروپایی یا حداکثر آسیای شرقی است!
پسری که دلش می‌خواهد به هنجارهای دینی و فرهنگی ملتزم باشد و در عین حال ظاهر شیکی داشته باشد، لباس رسمی یا اسپرت مناسب پیدا نمی‌کند.
دختری که دوست دارد پوششش، پوشش دینی و در عین حال زیبا و شیک باشد، گزینه‌های مناسب و متنوعی برای انتخاب ندارد.
به طرح سامان‌دهی مد و لباس هم که نمی‌شود امید بست! همان طرحی که دولت و مجلس با همایش و سخنرانی و گپ و گفت و چای و شیرینی توانستند ملاجش را به نحو احسن بکوبانند به طاق!! خدا قبول کنه ایشالا!!
کار، فقط کار NGOها و لجنه‌های دانشجوییه! چون بین این گروه‌ها، هم دغدغه و حساسیت به وفور یافت می‌شود و هم علاقه و خلاقیت! فقط کافی است ترس و تردید و روزمرگی‌شان را بگذارند کنار...

__________________
پ.ن اول:
1)
این رو حضرت امام صادق علیه‌السلام فرمودن! : «البس و تجمّل»
2) این رو هم امام خامنه‌ای فرمودن!
پ.ن دوم: پُر واضح است که مراد از زیبا بودن حجاب خانم‌ها، جذاب بودن یا چشم‌گیر بودن یا جلوه‌گرانه بودن نیست. تعریف مشخصی از زیبایی در این مورد ندارم ولی این رو می‌تونم بگم که حجاب زیبا یعنی پوششی که  بد دوخت و شلخته نیست و در عین حال، اجزائش (طرح، دوخت، رنگ) هارمونیک هستند.


+ نوشته شده در دوشنبه 90/10/19ساعت 12:8 صبح توسط میم - فاء | نظر


طلبه سرباز امام زمان شهریه طلبگی زندگی طلبگی برکت تبلیغ وام قرض الحسنه توکل به خدامثل هر روز می‌روم سر کلاس، ولی این بار، زودتر از روزهای قبل.
هنوز رفقا نیامده‌اند، فقط همان طلبه‌ی شیرازی خوش‌لهجه‌ی محجوب و کم‌حرف نشسته است گوشه‌ی کلاس و به کتاب روبرویش زل زده.
نمی‌دانم به چی، ولی دارد عمییییییق فکر می‌کند، چون اصلا متوجه ورود من نمی‌شود!
می‌نشینم و با گوشیم خودم را مشغول می‌کنم. چند لحظه سکوت و بعد...
کاملا بدون مقدمه، سرش را بالا می‌آورد و شروع می‌کند به حرف زدن و من کمی تعجب می‌کنم که چطور این طلبه‌ی کم حرف محجوب، خودش سر حرف را باز کرده امروز!
شروع می‌کند به حرف زدن، از ضیق معیشت می‌گوید و تنگ‌دستی!
از قسط‌هایی که به تاخیر می‌افتند و از قرض‌هایی که چاله‌ها و چاه‌های زندگی را پر نمی‌کنند!
از شغل دومی که برای خودش دست و پا کرده و بیشتر از اینکه دست‌گیر باشد، دست‌و‌پاگیر است!
از دو سالی که برای خودش و همسرش هییییچ نتوانسته بخرد و فقط گاه و بیگاه برای دخترکش، چیزکی، لباسی، اسباب‎بازی یا... خریده!
از صد و شست هزار تومان شهریه‌ای که تمام درآمد ماهانه‌اش است و صد هزار تومانش می‌رود برای اجاره‌ی خانه و چهل هزار تومانی که برای این قسط و سی هزار تومان برای آن قسط و بعد دخل و خرج و حساب و کتابی که فقط خدا می‌تواند ازش سر دربیاورد که پس چطور دارد می‌چرخد چرخ این زندگی؟!
می‌گوید و می‌گوید و در درددل‌هایش، غرور و عزت نفس موج می‌زند!
می‌گوید و می‌گوید و من فقط نگاهش می‌کنم... بدون اینکه حرفی بزنم یا حتی سرم را به تایید تکان بدهم... فقط نگاهش می‌کنم!
نمی‌توانم لبخند بزنم، نه که نخواهم!
نمی‌توانم تاییدش کنم و چطور می‌توانم سرم را به نشانه‌ی تایید تکان بدهم وقتی که نمی‌توانم تصور کنم جای او باشم و کم نیاورم!
جای او باشم و با وجود فشاری آنچنان کمرشکن و مردافکن، همچنان همّت کنم برای حضور پای درس استاد و شوق داشته باشم برای دستگیری فکری و معنوی از بندگان خدا!
جای او باشم و انگیزه و حال و حوصله و دل و دماغ و این چیزهایم هنوز سر جای خودش باشد!
و من مانده‌ام این لبخند که از روزی که دیدمش، بر گوشه‌ی لبهایش نشسته، از کجا می‌آید پس!

این مطلب در جهان‌نیوز


+ نوشته شده در شنبه 90/9/26ساعت 10:57 عصر توسط میم - فاء | نظر


محرم امام حسین تعزیه ثارالله یا حسین شهید یا اباالفضل یا زینب کاروان اسرا عطش کربلا عاشورا ارباب صدای قدمت می اید باز این چه شورش است که در خلق عالم است دخترک از میان جمعیتی که گریه‌کنان شاهد اجرای تعزیه‌اند رد می‌شود. عروسک و قمقمه‌اش را محکم زیر بغل می‌گیرد.
شمر، با هیبتی خشن، همان‌طور که دور امام حسین علیه السلام می‌چرخد و نعره می‌زند، از گوشه‌ی چشم دخترک را می‌پاید.
 دخترک با قدم‌های کوچکش از پله‌های سکوی تعزیه بالا می‌رود. از مقابل شمر می‌گذرد، مقابل امام حسین(علیه السلام) می‌ایستد و به لب‌های سفید شده‌اش زل می‌زند.
قمقمه را که آب تویش قلپ قلپ صدا می‌دهد، مقابل او می‌گیرد...
شمشیر، از دست شمر می‌افتد و رجز خوانی‌اش قطع می‌شود...
دخترک می‌گوید: «بخور، مالِ تو آوردم» و بر می‌گردد. رو به روی شمر که حالا بر زمین زانو زده، می‌ایستد. مردمک‌های دخترک زیر لایه‌ی براق اشک می‌لرزد. توی چشم‌های شمر نگاه می‌کند و با بغض می‌گوید: «بابای بد!»
نگاه شمر از چانه‌ی لرزان دخترک می‌گذرد، و روی زمین می‌ماند. او نمی‌بیند که دخترک چگونه با غیظ از پله‌های سکو پایین می‌رود...

منبع: "سقّا"
_____________________________

بعدالتحریر: ارباب! صدای قدمت می‌آید...


+ نوشته شده در سه شنبه 90/9/1ساعت 11:32 صبح توسط میم - فاء | نظر


دورویی روشنفکر خدمت و خیانت روشنفکران آسیب شناسی روابط اجتماعی لبخند سیستم فلسفی نظام فلسفی و اخلاقی اهانت  ادب و متانتبی‌مزه‌ترین و در عین حال خطرناک‌ترین آدم‌ها، اونهایی هستند که به همه لبخند می‌زنن!
همه رو تایید می‌کنند و سعی می‌کنند همه رو راضی نیگه دارن!
اصولا به این سادگی‌ها کک‌شان نمی‌گزد و رگ و این‌ها رو هم بطور کلی بیلمیرن!!

این آدم‌ها اصول مشخصی ندارند و تکلیف‌شون با خودشون معلوم نیس! هرچند خودشون فکر می‌کنند که ایول! عجب آدم لارج‌ ِ روش.ن.‌ف.کری هستم من!!
محاله کسی به یه سری اصول و یه سیستم فلسفی_اخلاقی (حتی کاملا زمینی و غیرآسمانی) معتقد باشه ولی بتونه به همه لبخند بزنه!
این، یه دورغ بزرگه!... خیلی بزرگ!


+ نوشته شده در چهارشنبه 90/8/25ساعت 3:55 عصر توسط میم - فاء | نظر


+18 تصاویر مثبت 18 جوک بالای 18 اس ام اس مثبت 18 داستان س.ک.س.ی سایت پورنو عذاب جهنم سایت سکس آتش برای گناهکاران عکس سکسی عذاب زناکاران صنعت سکس و پورونوگرافی نامحرم تصاویر پورن استار تجارت بی عفتی استمناء ضررهای استمناء رابطه با پسر رابطه با دختر دوست دختر دوست پسر روابط نامشروع بنیان خانواده چشم چرانی هرزه عذاب جهنم"اگر سن شما کمتر از 18 سال است، لطفاً از این وب‌سایت خارج شوید!"

در تمام عالم هستی، جمله‌‌ای ریاکارانه‌تر، کثیف‌تر، و احمقانه‌تر از این، وجود ندارد... من شرط می‌بندم!


+ نوشته شده در سه شنبه 90/8/10ساعت 6:31 عصر توسط میم - فاء | نظر


این نوشته مخاطب خاص دارد... اونم یه عالمه!

شکررفیق!
می‌دانی؟
من عاشق آن لحظه‎‌ام که به جای پاسخ دادن به استدلالم، تمام هیکل من را _به قول خودت_ می‌کشی به فحش!
همان لحظه که گره به پیشانی‌ات می‌افتد و کف به دهان‌ت می‌آید! ... دقیقاً همان لحظه را می‌گویم!... من عاشق آن لحظه‌ام!
من البته آدم منزّه و علیه‌السلام‌ی نیستم، تو هم همین‌طور! همان‌طور که اختلالات سادیسمیک‌ هم ندارم، تو هم همین‌طور... لابد!
و عاشق آن لحظه‌ام چون خروش و پرخاش‌ت به من می‌گوید بحث تمام است و من موفق شده‌ام درستی حرفم را ثابت کنم!
و تو اگر برهان می‌داشتی، قطعاً آن برهان را بر دهانم می‌کوفتی نه خروش و پرخاش‌ت را!!
و من این را خووووووب فهمیده‌ام.
امیدوارم تو هم این را درک‌ کنی... بعد از اینکه آرام‌تر شدی
!


+ نوشته شده در پنج شنبه 90/8/5ساعت 4:58 عصر توسط میم - فاء | نظر


توهین بداخلاقی انتخاباتی اخلاق انتخابات منشور انتخابات مناظره آداب گفتوگو سرباز دشمن امّل عق مونده خز سایت خبری تکذیب اهانت فضای مجازی وبلاگستان فارسی مذهبی لاابالی بی حجاب بی نماز خون شهدا مقدس«من» حق دارم به «تو» توهین کنم، چون فکر می‏کنم نظر «من» درست است!
حق دارم با تو کل‏کل‌های غیرمؤدبانه کنم، چون من مذهبی هستم و تو لاابالی!
حق دارم شخصیت و غرور تو را له کنم، چون من اهل خدا و پیغمبرم و تو حتی نمی‏دانی قبله کدام سوی است!
اَه... بی دین! جواب خون شهدا را چه می دهی؟!

«من» حق دارم به «تو» توهین کنم، چون فکر می‏کنم نظر «من» درست است!
حق دارم دین‌داری‌ات را مسخره کنم چون فکر می کنم آدم کاملی هستم!
حق دارم به چیزهایی که برایت محترم و مقدّس‌ند، توهین کنم، چون در این دنیا، چیز محترمی غیر از نظرات من وجود ندارد!
اَه... آدم ِ خَز! دست از این اُمّل بازی های ریاکارانه بردار!!

«من» حق دارم به «تو» توهین کنم، چون فکر می‏کنم نظر «من» درست است!
حق دارم به تو فحش بدهم و به لجن بکشانم‌ت، چون من یه آدم انقلابی هستم!
من حتی حق دارم در مورد تو دروغ بگویم! چون باید نظام را از شرّ تو نجات بدهم!
اَه... سرباز دشمن! زود باش متنبّه شو! وگرنه افشاگری می‌کنیم!!

سرگیجه گرفتم از این همه «من» که فضای مجازی را آکنده است...
حالم دارد بهم می‌خورد از این «من»های رقّت‌انگیز که دارند از سر و کول سایت‌های خبری و وبلاگ‌های شخصی بالا می‌روند...
«من»هایی که نه به "نوشتن" احترام می‌گزارند و نه به "خواندن"!
«من»هایی که "زبان"شان برای‌شان محترم نیست... "گوش" و "چشم" دیگران هم همینطور...

__________________
بعداً‌نوشت: این رو بخونید و یاد بگیرید که چطوری باید پست ملّت‌ رو لیپوساکشن کرد!
به این میگن دزدی به نحو احسن!!


+ نوشته شده در چهارشنبه 90/7/27ساعت 4:12 عصر توسط میم - فاء | نظر


خواب رویا خاب نما شدن تعبیر خواب خیال قدرت ذهن خیال پردازی ذهن خلاق خلاقیت وحی حضرت ابراهیم ذبح اسماعیل سبک کوبیسم نقاشی وحشت اضطراببه کیبردتان نگاه کنید... چه رنگی است؟ مشکی؟ سفید؟
چند لحظه ذهن‌تان را روی جملات زیر متمرکز کنید:
تصور کنید کیبورد شما آبی رنگ شده ... تصور کنید زرد شده... حالا قرمز... حالا تصور کنید کیبوردی دارید با طرح چوب... و حالا طرح چرم...
حالا تصور کنید به جای کیبوردتان یک چاقوی شکار خون‌آلود روی میزتان افتاده...
ناگهان LCD تان شروع می کند به بزرگ شدن ... کم کم ابعادی به اندازه‌ی در وردی یک دالان تاریک پیدا می کند...
چاقو را بگیرید و بایستید و دو بار بگویید: شورولیوقیستاچکانزیراخلامرز!
صدای زمزمه‌ای را می شنوید... کم کم بلند و بلندتر می شود... تبدیل می شود به همهمه‌ای نامفهوم و دلهره‌آور...
ترسیده‌اید...
چند قدم به عقب بر می‌دارید و... ناگهان یک دست بزرگ و زمخت، می‌افتد روی شانه‌تان و جییییییییییییییییییییییغ...

هر چیز ناممکنی در دنیای ذهن شما می تواند اتفاق بیفتد.
این قدرت "ذهن" شماست! قدرت "خیال" شما!... و این قدرت، در اختیار شماست!
همه‌ی ما این حس مرموز و اعجاب انگیز را تجربه کرده‌ایم... در خواب‌هایمان!
خواب دیدن و رؤیا، بی شک مسئله ایست قُدسی. حداقل اینست که می تواند قدسی باشد چون یکی از کانال‌های وحی به پیامبران، الهام در عالم رؤیا بوده است (خواب دیدن ابراهیم، مر ذبح اسماعیل را! صافات/102)
اما این، به معنای آن نیست که هر خوابی، قدسی باشد و قابل تعبیر!
اوووووه! چه بسیار خواب‌های آشفته و حتی در ظاهر معنوی، که هیچ اساسی نداشته و ذهن خلاق و خیال ما، آن را برایمان تصویرگری کرده است!

الان منظورم دقیقاً اون دسته از خواب‌هایی است که من اسم شان را می‌گزارم: خواب‌های ژانر معناگرا!!
خیلی‌هایمان خواب هایی می بینیم با این مضمون که یک انسان نورانی آمده به خواب‌مان و حرفی را بهمان گفته یا توصیه‌ای کرده و دستوری بهمان داده یا چیزی بهمان هدیه داده یا چیزهایی شبیه به این!

پیامبران و اولیاء و قدّیسین رو که استثناء کنیم، آدم‌های معمولی در خواب، بیشتر از اینکه تحت تاثیر ملکوت و عالم ماوراء باشند، تحث تاثیر "خیال" و "ذهن خلّاق" خود هستند!
و از همینجاست که سوءتفاهم‌های ما در مورد خواب‌دیدن‌هایمان شروع میشود!
ما غالباً نمی‌توانیم تشخیص بدهیم خوابی که دیده ایم، آیا خاطره‌ای حقیقی از سفر روح‌مان به عالم ماوراء بوده، یا ذهن خلاق‌مان بازیگوشی کرده و سربه‌سرمان گذاشته؟!
و نتیجتاً نمی‌توانیم درک کنیم که آیا خواب مان، خوابی است دارای پیام و قابل تعبیر، یا تصاویری است از جنس کیبورد قرمز و چاقوی خون آلود شکار و شورولیوقیستاچکانزیراخلامرز؟!
البته خیلی وقت‌ها خواب‌هایی می بینیم که فارغ از اینکه تعبیر داشته باشند یا نه، یه حس خوب بهمون میدن!
در واقع همین که وقتی بیدار شدیم، تا چند روز فکرمون رو درگیر سوژه‌های خوب می کنند، خوبه! همین که یه حس خوب، یه الهام شیرین و یه شهود مجذوبانه بهمون میدن کافیه و لازم نیست دنبال تعبیرشون باشیم!

اما، همه‌ی خواب‌هایی که ما آدم‌های معمولی در "ژانر معناگرا" میبینیم به یک «اگر» بزرگ و جدّی محکومند و خب، در "اگر" نتوان نشست!
رؤیاهای "ژانر معناگرا"، اگر هم بتوانند از این «اگر» بزرگ و جدّی رها شوند، صرفاً یک تجربه‌ی شخصی هستند نه یک مسئله‌ی دینی!
نمی شود بهشان معتقد بود، نمی شود بر اساسشان رفتار کرد، نمی شود نتیجه گرفت و حکم کرد!
دین داری، بسی ارجمندتر و محترم‌تر از آن است که مقوله‌ای "پُر امّا و اگر" مثل خواب، بخواهد یا بتواند در آن تعیین کننده باشد!

پ.ن: همه‌ی ما می‌دانیم که مصادیق خواب‌های "پُر امّا و اگر" که در ژانر معناگرا وجود دارد، بسیار زیاد است و البته اشاره‌ی دقیق به این مصادیق ممکن است باعث اما و اگر های دیگری بشود که ترجیح می دهم آسّه آسه از کنارشان عبور کنم تا گربه‌ی مربوطه شاخ‌مان نزند!!
البته من باب خالی نبوده عریضه، از دوستان واحد نودال و پخش خواهش میکنم اگه امکانش هست چن تا از این خواب‌های ژانر معناگرا رو براتون پخش کنن :))

 


+ نوشته شده در یکشنبه 90/7/17ساعت 8:29 عصر توسط میم - فاء | نظر


   1   2   3   4   5   >>   >