لایف استال سبک زندگی مد مدل لباس مردانه مدل لباس پسرانه مدل لباس دخترانه مدل لباس زنانه مدل چادر جلابیب فشن طرح سامان دهی مد و لباس آرایش مو حجاب هارمونی لباس اسپرت لباس مجلسی مدل اسلامی یک: «لباس خوشگل بپوش! خوش‌تیپ باش!» (1)
دو:
«من با مُد خیلی موافقم، جزو آدم‏هایی هستم که به مُد گرایش دارم، اما مُدی که از داخل جوشیده باشد.
چون مُد یعنی ابتکار و نوآوری نه چیزی که از بیرون بیاید، مُد آرایش مو و لباس و حرف زدن ما، همه‌اش دارد از بیرون می‌آید، این اصلا خوب نیست.» (2)
___________________


لباس مردم یه کشور، پیشانی تمدّن و فرهنگ‌شونه! لباس یه آدم، ویترین شخصیت و باورهاشه!
حالا لایف‌استال دینی-ملّی پیش‌کش‌مون، ولی خیلی بد است که وقتی به ما بگویند فلان پسر یا فلان دختر، شیک می‌پوشد، تصویری که توی ذهن‌مان شکل می‌گیرد، تصویر یک استایل اروپایی یا حداکثر آسیای شرقی است!
پسری که دلش می‌خواهد به هنجارهای دینی و فرهنگی ملتزم باشد و در عین حال ظاهر شیکی داشته باشد، لباس رسمی یا اسپرت مناسب پیدا نمی‌کند.
دختری که دوست دارد پوششش، پوشش دینی و در عین حال زیبا و شیک باشد، گزینه‌های مناسب و متنوعی برای انتخاب ندارد.
به طرح سامان‌دهی مد و لباس هم که نمی‌شود امید بست! همان طرحی که دولت و مجلس با همایش و سخنرانی و گپ و گفت و چای و شیرینی توانستند ملاجش را به نحو احسن بکوبانند به طاق!! خدا قبول کنه ایشالا!!
کار، فقط کار NGOها و لجنه‌های دانشجوییه! چون بین این گروه‌ها، هم دغدغه و حساسیت به وفور یافت می‌شود و هم علاقه و خلاقیت! فقط کافی است ترس و تردید و روزمرگی‌شان را بگذارند کنار...


__________________
پ.ن اول:
1)
این رو حضرت امام صادق علیه‌السلام فرمودن! : «البس و تجمّل»
2) این رو هم امام خامنه‌ای فرمودن!
پ.ن دوم: پُر واضح است که مراد از زیبا بودن حجاب خانم‌ها، جذاب بودن یا چشم‌گیر بودن یا جلوه‌گرانه بودن نیست. تعریف مشخصی از زیبایی در این مورد ندارم ولی این رو می‌تونم بگم که حجاب زیبا یعنی پوششی که  بد دوخت و شلخته نیست و در عین حال، اجزائش (طرح، دوخت، رنگ) هارمونیک هستند.


+ نوشته شده در دوشنبه 19/10/90ساعت 12:8 صبح توسط محمد فیاضی | نظر


طلبه سرباز امام زمان شهریه طلبگی زندگی طلبگی برکت تبلیغ وام قرض الحسنه توکل به خدامثل هر روز می‌روم سر کلاس، ولی این بار، زودتر از روزهای قبل.
هنوز رفقا نیامده‌اند، فقط همان طلبه‌ی شیرازی خوش‌لهجه‌ی محجوب و کم‌حرف نشسته است گوشه‌ی کلاس و به کتاب روبرویش زل زده.
نمی‌دانم به چی، ولی دارد عمییییییق فکر می‌کند، چون اصلا متوجه ورود من نمی‌شود!
می‌نشینم و با گوشیم خودم را مشغول می‌کنم. چند لحظه سکوت و بعد...
کاملا بدون مقدمه، سرش را بالا می‌آورد و شروع می‌کند به حرف زدن و من کمی تعجب می‌کنم که چطور این طلبه‌ی کم حرف محجوب، خودش سر حرف را باز کرده امروز!
شروع می‌کند به حرف زدن، از ضیق معیشت می‌گوید و تنگ‌دستی!
از قسط‌هایی که به تاخیر می‌افتند و از قرض‌هایی که چاله‌ها و چاه‌های زندگی را پر نمی‌کنند!
از شغل دومی که برای خودش دست و پا کرده و بیشتر از اینکه دست‌گیر باشد، دست‌و‌پاگیر است!
از دو سالی که برای خودش و همسرش هییییچ نتوانسته بخرد و فقط گاه و بیگاه برای دخترکش، چیزکی، لباسی، اسباب‎بازی یا... خریده!
از صد و شست هزار تومان شهریه‌ای که تمام درآمد ماهانه‌اش است و صد هزار تومانش می‌رود برای اجاره‌ی خانه و چهل هزار تومانی که برای این قسط و سی هزار تومان برای آن قسط و بعد دخل و خرج و حساب و کتابی که فقط خدا می‌تواند ازش سر دربیاورد که پس چطور دارد می‌چرخد چرخ این زندگی؟!
می‌گوید و می‌گوید و در درددل‌هایش، غرور و عزت نفس موج می‌زند!
می‌گوید و می‌گوید و من فقط نگاهش می‌کنم... بدون اینکه حرفی بزنم یا حتی سرم را به تایید تکان بدهم... فقط نگاهش می‌کنم!
نمی‌توانم لبخند بزنم، نه که نخواهم!
نمی‌توانم تاییدش کنم و چطور می‌توانم سرم را به نشانه‌ی تایید تکان بدهم وقتی که نمی‌توانم تصور کنم جای او باشم و کم نیاورم!
جای او باشم و با وجود فشاری آنچنان کمرشکن و مردافکن، همچنان همّت کنم برای حضور پای درس استاد و شوق داشته باشم برای دستگیری فکری و معنوی از بندگان خدا!
جای او باشم و انگیزه و حال و حوصله و دل و دماغ و این چیزهایم هنوز سر جای خودش باشد!
و من مانده‌ام این لبخند که از روزی که دیدمش، بر گوشه‌ی لبهایش نشسته، از کجا می‌آید پس!


این مطلب در جهان‌نیوز


+ نوشته شده در شنبه 26/9/90ساعت 10:57 عصر توسط محمد فیاضی | نظر


محرم امام حسین تعزیه ثارالله یا حسین شهید یا اباالفضل یا زینب کاروان اسرا عطش کربلا عاشورا ارباب صدای قدمت می اید باز این چه شورش است که در خلق عالم است دخترک از میان جمعیتی که گریه‌کنان شاهد اجرای تعزیه‌اند رد می‌شود. عروسک و قمقمه‌اش را محکم زیر بغل می‌گیرد.
شمر، با هیبتی خشن، همان‌طور که دور امام حسین علیه السلام می‌چرخد و نعره می‌زند، از گوشه‌ی چشم دخترک را می‌پاید.
 دخترک با قدم‌های کوچکش از پله‌های سکوی تعزیه بالا می‌رود. از مقابل شمر می‌گذرد، مقابل امام حسین(علیه السلام) می‌ایستد و به لب‌های سفید شده‌اش زل می‌زند.
قمقمه را که آب تویش قلپ قلپ صدا می‌دهد، مقابل او می‌گیرد...
شمشیر، از دست شمر می‌افتد و رجز خوانی‌اش قطع می‌شود...
دخترک می‌گوید: «بخور، مالِ تو آوردم» و بر می‌گردد. رو به روی شمر که حالا بر زمین زانو زده، می‌ایستد. مردمک‌های دخترک زیر لایه‌ی براق اشک می‌لرزد. توی چشم‌های شمر نگاه می‌کند و با بغض می‌گوید: «بابای بد!»
نگاه شمر از چانه‌ی لرزان دخترک می‌گذرد، و روی زمین می‌ماند. او نمی‌بیند که دخترک چگونه با غیظ از پله‌های سکو پایین می‌رود...


منبع: "سقّا"
_____________________________


بعدالتحریر: ارباب! صدای قدمت می‌آید...


+ نوشته شده در سه شنبه 1/9/90ساعت 11:32 صبح توسط محمد فیاضی | نظر


دورویی روشنفکر خدمت و خیانت روشنفکران آسیب شناسی روابط اجتماعی لبخند سیستم فلسفی نظام فلسفی و اخلاقی اهانت  ادب و متانتبی‌مزه‌ترین و در عین حال خطرناک‌ترین آدم‌ها، اونهایی هستند که به همه لبخند می‌زنن!
همه رو تایید می‌کنند و سعی می‌کنند همه رو راضی نیگه دارن!
اصولا به این سادگی‌ها کک‌شان نمی‌گزد و رگ و این‌ها رو هم بطور کلی بیلمیرن!!


این آدم‌ها اصول مشخصی ندارند و تکلیف‌شون با خودشون معلوم نیس! هرچند خودشون فکر می‌کنند که ایول! عجب آدم لارج‌ ِ روش.ن.‌ف.کری هستم من!!
محاله کسی به یه سری اصول و یه سیستم فلسفی_اخلاقی (حتی کاملا زمینی و غیرآسمانی) معتقد باشه ولی بتونه به همه لبخند بزنه!
این، یه دورغ بزرگه!... خیلی بزرگ!


+ نوشته شده در چهارشنبه 25/8/90ساعت 3:55 عصر توسط محمد فیاضی | نظر


+18 تصاویر مثبت 18 جوک بالای 18 اس ام اس مثبت 18 داستان س.ک.س.ی سایت پورنو عذاب جهنم سایت سکس آتش برای گناهکاران عکس سکسی عذاب زناکاران صنعت سکس و پورونوگرافی نامحرم تصاویر پورن استار تجارت بی عفتی استمناء ضررهای استمناء رابطه با پسر رابطه با دختر دوست دختر دوست پسر روابط نامشروع بنیان خانواده چشم چرانی هرزه عذاب جهنم"اگر سن شما کمتر از 18 سال است، لطفاً از این وب‌سایت خارج شوید!"


در تمام عالم هستی، جمله‌‌ای ریاکارانه‌تر، کثیف‌تر، و احمقانه‌تر از این، وجود ندارد... من شرط می‌بندم!


+ نوشته شده در سه شنبه 10/8/90ساعت 6:31 عصر توسط محمد فیاضی | نظر


این نوشته مخاطب خاص دارد... اونم یه عالمه!


شکررفیق!
می‌دانی؟
من عاشق آن لحظه‎‌ام که به جای پاسخ دادن به استدلالم، تمام هیکل من را _به قول خودت_ می‌کشی به فحش!
همان لحظه که گره به پیشانی‌ات می‌افتد و کف به دهان‌ت می‌آید! ... دقیقاً همان لحظه را می‌گویم!... من عاشق آن لحظه‌ام!
من البته آدم منزّه و علیه‌السلام‌ی نیستم، تو هم همین‌طور! همان‌طور که اختلالات سادیسمیک‌ هم ندارم، تو هم همین‌طور... لابد!
و عاشق آن لحظه‌ام چون خروش و پرخاش‌ت به من می‌گوید بحث تمام است و من موفق شده‌ام درستی حرفم را ثابت کنم!
و تو اگر برهان می‌داشتی، قطعاً آن برهان را بر دهانم می‌کوفتی نه خروش و پرخاش‌ت را!!
و من این را خووووووب فهمیده‌ام.
امیدوارم تو هم این را درک‌ کنی... بعد از اینکه آرام‌تر شدی
!


+ نوشته شده در پنج شنبه 5/8/90ساعت 4:58 عصر توسط محمد فیاضی | نظر