آری ، جشن است ، عید است ...
شاید تلخ باشد این جملات ، اما بگذار سرخوشی حال و هوای این روزها را اندکی تلخی در کنار باشد ، شاید که همتی ، و غیرتی بر آورده و این درد بی درمان را علاجی و چاره ای کنیم !
آری ، جشن است ، عید است ، اما من به مردی فکر می کنم که هنوز... هنوز میان آدم ها غریب است . نه نامش ، که اندیشه اش ، کلامش ، نوع نگاهش ، جهان بینی اش ...
ایستاده است بر ستیغ قله غربت خویش و به ما نگاه می کند که گرفتاریم به درد بی درمان کوچه گردی های بی حاصل.
آ آ آ آ آ آ آ آ آی ... آقای بی بدیل هفت شهر عاشقی ! هنوز سر در چاه ... هنوز استخوان در گلو ... هنوز خار در چشم ؟
نگاهت ، آقای هفت شهر عاشقی ! نگاهت ، سوی ما هست ؟ ... هنوز ؟
جاری کن آن زلال روان را به سمت جلگه پست ما ، که تشنگانیم.
ماه می تابد از خم کوچه ، چهره ای دائم الوضو دارد
پینه بر دستها و نعلینش ، اثر وصله و رفو دارد
ضربان صدای او جاریست ، با یتیمی به خنده مشغول است
سر تقسیم سهم بیت المال ، با صحابه بگو مگو دارد
باز امروز بغض نخلستان تا به سرحد انفجار رسید
باز امشب به استناد کمیل ، ماه با چاه گفتگو دارد
صبر مولا نتیجه سحر است ، باش تا صبح دولتش بدمد
آن صنوبر دلی که می باید پیش او سرو ، سر فرود آرد
چهارده قرن بعد خیلی ها دم از او می زنند اما مرد
همچنان خار در دو چشمش هست ، همچنان تیغ در گلو دارد
